تبليغاتX
نوشتم، خواندی، فضائی که تکرار نخواهد شد.
برگهای زرد و قرمز پوش سوار بر بادند

پرنده ها به افقی دور پر گشوده اند

خورشید پس اندوه آسمان رو گرفته است

آغاز کوچ

.

 

پیش از رفتن تو را در آغوش می فشارم

از من سراغ ستاره را می گیری...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:21  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

در وحشت خویش گشته ام گم

 وحشی نزید میان مردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:31  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:59  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

دلت هم که بشکند کسی سراغت را نمی گیرد

تو که خوب می دانی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:45  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

لب هایم دیگر ازآن من نیستند

اگر نه برایت می گفتم

که بهار از راه می رسد

و ماه بانو همیشه و هنوز

بیدار خواب رویاها و کابوسهاست

....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:44  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

یاد می گیرم تو چه هستی

تو یک دریای طوفانی هستی

تو هم یاد بگیر من چه هستم

من یک مرغ دریایی ام

می بینی؟

خیلی از هم دور نیستیم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:54  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی 

خیالت آرام.هنوز هم هر شب شهرزاد برایم یادداشت می گذاره:"یک دوست خوب به مثابه یک شاهکار طبیعت قلمداد می شه"

کاش بودی.حضورت،بی کلام هم حتّی،نمی گذاشت آب توی این دل دربه در وانهاده غریب بلرزه.می بینی؟هنوز خوب یادمه...بوی عود دلم به مشامت نرسیده؟

هاه!اونوقت منو چه به این که زمینگیر این بهت شم که باشم یا نباشم،آب از آب تکون نمی خوره.

تو تند رفتی یا من عقب موندم ... مسافر؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:22  توسط حنّا مبارکی. سعیده جوان. شفق متولی