![]() |
اما
دلی دارم و حسرت درناها
زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو،امّا
وازنا پیدا نیست.
گرته روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازنا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته ست ازین
میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار.
درخت کوچک من،
درخت کوچک با من نشسته در پاییز،
درخت منتظر ابرهای باران ریز
بهار دیگر،وقتی که بازوان ترا
حریر نرم و سفید شکوفه ها پوشاند،
بهار دیگر،وقتی که دست سبز گیاه
کنار قامت تو
هزار ساقه شاداب پر جوانه نشاند،
بهار دیگر،وقتی بنفشه ها رستند،
بهار دیگر،وقتی پرنده ها خواندند،
و بادوباران این خشکسالی دیرین را
زباغ ما راندند،
تو انتظار مرا
به باغ سبز بگو،
به باغ سبز بگو،
درخت کوچک بی من گذشته از پاییز،
درخت سیراب از ابرهای باران ریز.
قدم هایت سرشار از برکت حضور دوست
زیر بالشت هر شب پر از تخم مرغ طلای شترمرغ
تا ابد آمین
دنیا
ازاین بالا
به صحرا می ماند...
اما از آن پایین
و در واقعیت
زندگی بیشتر به صحرا شبیه است.
مزاحم شما شدم
می دانم!
تنها چراغ را روشن می کنم
گلها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم...
نفس خشم آگین مرا
تند و بریده در آغوش می فشاری
و من احساس می کنم که رها می شوم
و عشق مرگ رهایی بخش مرا از تمامی تلخیها می آکند
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست
.
.
.